بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
آرشيدا بهار زندگي ما
آرشيدا بهار زندگي ما
آرشيدا عشق مامان و بابا
26
تاريخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 | نویسنده : آتنا

امروز ١٢ اردیبهشت روز معلمه. از همینجا به مامان گلم که معلم نمونه‌ای بود تبریک می‌گم. آرشیدا کوچولو هم این روز به مامان مهری جونش تبریک می‌گه. از همینجا من و آرشیدا روی ماهتو می‌بوسیم. دلمون برات تنگ شده.

جمعه ٨/٢/٩١ تولد پارسا کوچولو بود خیلی خوش گذشت آرشیدا خیلی خوشحال بود. الان دیگه آرشیدا یه عالمه کلمه یاد گرفته مثل :

 دادا یعنی دایی ,پاسا یعنی پارسا ,سانا یعنی سارا ,آتینا یعنی آتنا ,سنام یعنی سلام ,مامان , بابا , نمه یعنی مال منه , قوقو (قورباغه), آب (حمام)

آرشیدا عاشق حمام عاشق بیرونه تا از خواب بیدار می‌شه می‌گه دد کفشهاشو می‌یاره می‌پوشه تو خونه کفش پا می‌کنه یا کفشهای مامان آتنا می‌خواد.

آرشیدا این هفته دو تا هدیه گرفته یکی از عمه فاطمه که یک چرخ‌خیاطی خوشگل و یکه عروسک ناز که از مامان سودابه گرفته چون مسافرت به مشهد رفته بودن دستشون درد نکنه به قول آرشیدا مسی




بازدید : 9 مرتبه | موضوع :
25
تاريخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 | نویسنده : آتنا

عزیز دلم می‌دونم از اینکه نتونستم به وبلاگ شما سر بزنم خیلی ناراحتی ولی از من ناراحت نباش چون واقعا درگیر کارم بودم اینو بدون همیشه دوست دارم راستی سال نو مبارک الان 20 ماهت شده دیگه عسل عسل شدی.

حالا می‌خوام از عید بگم

یک تقویم خوشگل برای دخترم درست کردیم جمعه ٢٦/١٢/٩٠ من و بابایی و آرشیدا به ساری خونه مامان مهری رفتیم خیلی خوشحال شدن دلشون یه ذره شده بود عید امسال خیلی خوش گذشت هفته اول به دید و بازدید گذشت. بابا محسن جمعه ٤/١/٩١ رفت و من و آرشیدا پیش مامانی و بابایی و دایی‌های مهربون آرشیدا موندیم آرشیدا خونه مامان مهری و بابایی خیلی خوش می‌گذرونه تا صبح با دایی مجتبی فیلم می‌بینه ,ما از دست دایی مجتبی شب و روزمون قاطی شده دایی محسن که حسابی سرش با کارش مشغوله صبح‌ها بیمارستان و بعداز ظهرها هم کیلینیک از این موضوع هممون خوشحالیم .هفته دوم خوب نبود چون من حسابی درد دندون عقل داشتم و مجبور شدم جراحی کنم حسابی مامان مهری و بابایی تو دردسر افتادن بابا محسن ١١/٠١/٩١ برگشت پیش ما هر چی به آخرین روزهای تعطیلات نزدیک می‌شدیم دلم بیشتر می‌گرفت روز ١٣ بدر کنار دریا ویلا گرفتیم خیلی به ما خوش گذشت . روز چهاردهم من و بابا محسن و آرشیدا به خونمون برگشتیم خیلی ناراحت بودم چون از خانواده‌ام دور می‌شدم.




بازدید : 11 مرتبه | موضوع :
24
تاريخ : چهارشنبه 30 آذر 1390 | نویسنده : آتنا

امروز چهارشنبه 30/9/90 کوتاه‌ترین روز ساله. دلم می‌خواست با آرشیدا کوچولو و همسرم کنار خانواده‌ام شمال بودیم ولی چه‌میشه کرد قسمته دیگه ما اینجاییم و خانواده‌ام شمال امیدوارم هم به ما خوش بگذره هم به خانواده‌ام راستی یک مهمان هم داریم دخترخاله‌ام (رزا) که آرشیدا کوچولو خیلی دوستش داره.




بازدید : 51 مرتبه | موضوع :
23
تاريخ : چهارشنبه 23 آذر 1390 | نویسنده : آتنا

دلم می‌خواد تمام گلهای دنیارو زیر پاهای کوچو و قشنگت بریزم




بازدید : 46 مرتبه | موضوع :
22
تاريخ : دوشنبه 21 آذر 1390 | نویسنده : آتنا
کلماتی که آرشیدا می‌گه آرشیدا لباس بپوشه کجا بریم آرشیدا می‌گه دد ماما بابا آرشیدا تشنته آب ببعی میگه بع بع هاپو میگه هاپ هاپ روز عید قدیر من و شما از شمال به خونه برگشتیم طبق معمول بابایی زحمت‌ کشید و مارو تا فیروزکوه آورد و بابا محسن دنبالمون اومد روز سه‌شنبه 1/09/90 قرار بود که من و شما و بابا محسن به رشت برای جشنواره تئاتر بریم که به خاطر سرمای هوا من و شما نرفتیم و مامان مهری پیش ما اومد. شنبه 5/9/90 بابا محسن از رشت اومد.جمعه 11/9/90 به شمال رفتیم به این مسافرت همه ما احتیاج داشتیم وقتی به شمال رسیدیم بابایی و دایی مجتبی و دایی محسن خیلی خوشحال شدند. با این‌که دلم نمی‌خواست برگردم روز عاشورا برگشتیم. آرشیدا کوچولو تا زمانی که بیداره راه می‌ره.


بازدید : 49 مرتبه | موضوع :
21
تاريخ : دوشنبه 28 آذر 1390 | نویسنده : آتنا

از همینن حالا عید غدیر به همه تبریک می گم

آرشیدا کوچولو در حال تاب خوردن

آرشیدا می‌گه دا دا ابادی

تاب تا عباسی 

آرشیدا در حال دستمال کاغذی خرد کردن

آرشیدا کوچولو




بازدید : 57 مرتبه | موضوع :
20
تاريخ : دوشنبه 23 آبان 1390 | نویسنده : آتنا

پنج شنبه 90/07/28 مامان مهری رفت آرشیدا گریه کرد  منم به خاطر آرشیدا و مامان مهری گریه کردم. دخترم این روزها به خاطر این که سر کار می رم و تو پیش من نیستی خیلی ناراحتم دوست دارم همیشه پیش تو باشم ولی چه کنم که مجبورم. دیگه کارات خیلی بامزه شده سعی می کنی با من صحبت کنی وقتی خجالت می کشی دستهاتو می ذاری روی گوشات عاشق موسیقی هستی عاشق موبایل و کامپیوتر ازدست تو دخترم هیچ وقت نمی تونم لپ تابمو روشن کنم وقتی از سر کار می آم با هم بازی می کنیم بازیبا این که خسته ام وقتی می بینمت خستگی از تنم در می آد خیلی خسته شدم احتیاج به استراحت دارم چهارشنبه 90/07/18 مامان مهری و دایی محسن به دنبال ما آمدن و به ساری رفتیم بابا محسن نتونست بیاد آخه بیست و سوم نامزدی پسردایی عزیزمه

نامزدی

الان که دارم این خاطراتو می نویسم همه خوابیدن بابایی و دایی های آرشیدا تازه راه رفتن آرشیدا رو دیدن راستی وقتی به خونه مامان مهری اومدیم آرشیدا خیلی خوشحال شد و با صدای بلند می خندید.خندیدن

آرشیدا 

آرشیدا    آرشیدا




بازدید : 60 مرتبه | موضوع :
19
تاريخ : دوشنبه 23 آبان 1390 | نویسنده : آتنا

ماه مهر ماه خیلی پرکاری داشتم آرشیدا چند قدمی می‌تونست راه بره ٩٠/٠٧/١٤ آرشیدا حسابی راه رفت روز جمعه ٩٠/٠٧/١٥ آرشیدا اینقدر خونه خاله فاطی بابا محسن راه رفت راه رفتنکه دیگه شب از خستگی زودی خوابش برد خوابمامان مهری هم همون شب تو راه بود مامان مهری برای این اومده بود چون دلش برای آرشیدا کوچولو تنگ شده بود و هم بابامحسن باید برای جشنواره تئاتر به دامغان می‌رفت سه‌شنبه ٩٠/٠٧/١٩ بابامحسن  درتئاتر استانی به عنوان بازیگر اول انتخاب شد بابا محسن به خاطر موفقیتت تبریک می‌گمتبریک

راستی گفتم این ماه و اواخر شهریور به خاطر کار سرم خیلی شلوغ بود هفته آخر شهریور تولد بابایی و دایی محسن و عمه فاطی آرشیدا بود که به همشون تبریک می‌گمتولدت مبارک

 

 

آرشیدا   آرشیدا




بازدید : 57 مرتبه | موضوع :
18
تاريخ : دوشنبه 23 آبان 1390 | نویسنده : آتنا

همسر عزیزم روز تولدت و سالگرد ازدواجمون به تو عزیزدلم تبریک می‌گم این‌روزها خیلی کار دارم چون انتخاب واحد دانشگاست و من درگیرم. فقط می‌تونم بگم دوست دارمدوست دارم

 

 

تولد




بازدید : 90 مرتبه | موضوع :
17
تاريخ : دوشنبه 23 آبان 1390 | نویسنده : آتنا

امروز 18/6/90 پنج روز دیگه به روز تولد بابا محسن مونده. از همین حالا بابا محسن خوب تولدت مبارک.

                                 تولد




بازدید : 68 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد